دیگر هیچ
فرقی نمی
کند
آسمان
قد پیاله
باشد یا
دریا
....
حتی اگر
پشت در
خانه ات
یک جفت
کفش
ببینم
نمی
پرسم
دستان چه
کسی
برایت
یاس و
انار و
کبوتر
آورده
بود ....
می روم
حوالی
علاقه ی
خلوت آن
سال ها
می روم
دنبال
کسی که
با من تا
نور می
اید
با من
تا ستاره
با من
تا
نهايت
، تا
دریا
می روم و
دیگر نمی
پرسم
سهم من
از این
همه سبز
که سرودم
چیست
.....
حالا می
توانم
لباس های
سبزم
رابیرون
بیاورم
و سیاه
بپوشم
می
توانم
....تمام
ستاره
های سبز
را با
تفنگ
ساچمه ای
هدف
بگیرم
دیگر نه
رد پای
پروانه
را دنبال
می کنم
نه
دلواپسي
هاي
ناخود
اگاه را
كه برايت
پر
ميكشيد
.......
همه چیز
مال خودت
سه شنبه
و دی و
انار و
کلمه
.....
تمام
روزهای
باران را
از آستین
آسمانت
خشک کن
نام مرا
هم در
کوچه ای
بن بست
تنها
بگذار و
برو ....
حالا یک
فنجان
قهوه
برای
خودت
بریز...
نه...
انگار
صدای
گریه ای
غریب
از قصه
های
سفید
ایینه
ات را
خاموش می
کند....
تو قهوه
ات را
بنوش
..............................
حالا
دیگر نه
به سبز
ایمان
دارم
نه به
صدا
نه به
سکوت....
صدایی
که مرا
با نام
دیگری می
خواند
و سکوتی
سبز که
در آخرین
شب پاییز
جا مانده
است
آه ،
دریچه ی
آفتاب
.... کبوتران
سوخته ات
، بریده
بریده
از آسمان
می بارند
....
دلهره
روی صورت
من رنگ
می بازد
....دریا
خاکستر
می شود
رؤیاهایم
بوی دود
می گیرد
به یاد
بیاور
گفته
بودم
....
خیلی
صبورم که
هنوز هم
می
نشینم
و از ته
ایینه
برایت
انار می
چینم
اما
دیگر نه
انار و
علاقه
نه
علاقه و
اقاقی
نه پنج
شنبه قد
کشیده به
سمت چراغ
نه روز
به خیر و
خداحافظ
خاموشت
کرده ام
....
نام من
پرنده شد
و پرید
و نام
تو ،
ستاره ی
سبز من
با
خاکستر
کبوتران
سوخته
....آهسته
وزید
من آلوده
بودم
آلوده ی
جزر ومد
صدایت
و تو
برای دست
کشیدن به
پوست من
انگشت
هایت را
گم کرده
بودی
سه روز
از مرگ
من گذشت
...
حالا
اندامم
را در
ایینه
غسل می
دهم
و با هر
چه بود و
نبود این
گنبد
کبود ،
بدرود.....
بدرود
....